زیبایی شناسی نیچه به روایت هیدگر (۵)

با این حال روشن ساختن باور رایج ، برای حالت واقعی امور کافی نیست . به عبارت دیگر ، به وضعیت اصلی‌ای که یونانیان از آنجا هنر و اثر هنری را تعریف می‌کنند ره نمی‌برد . اما این امر هنگامی آشکار می‌شود که کلمه بنیادین تخنه را مورد بررسی قرار دهیم .برای فرا چنگ آوردن معنای درست آن باید مفهومی که کاملا متضاد آن است را مشخص کنیم . این مفهوم "فیزیس" نام گرفته است .ما آن را "نیچر"(طبیعت) ترجمه می‌کنیم و کمتر درباره آن فکر می‌کنیم .

(ادامه مطلب را در لینک یادداشت بخوانید)

فیزیس نزد یونانیان اسم اصلی و نخستین موجودات به خودی خود و به عنوان یک کل بوده است .نزد آنان موجود چیزی است که از خود برمی‌آید ، به هیچ وجه برانگیخته نمی‌شود ، آنچه بر می‌آید و پیش می‌رود ، و آنچه به خود باز می‌گردد و از بین می‌رود . این که به خود بر می‌آید و در اختیار خودش است ، یک قاعده است .

اگر انسان سعی کند که راهی در میان موجودات پیدا کند و خودش را در میان آنها (فیزیس) که وی در معرض آنها قرار دارد تثبیت کند ، اگر او مبادرت کند به اینکه بر چیزها به صورتی مسلط شود ، آنگاه برتری وی در مقابل موجودات بوسیله دانش در باب آنها فراهم و حمایت می‌شود .چنین دانشی تخنه نامیده می‌شود .از همان ابتدا ، و تاکنون ، این کلمه عنوانی برای نوعی ساختن و تولید کردن نبوده و نیست ، این کلمه عنوانی است برای دانشی که هر یورش انسانی به میان موجودات را حمایت و هدایت می‌کند . به همین دلیل تخنه اغلب کلمه‌ای برای دانش بشری بدون کیفیت است . گونه‌ای از دانش که برای مواجهه و تسلط بر اشیاء هدایت و زمینه‌سازی می‌کند، که در آن موجودات دیگر و جدیدی علاوه بر موجوداتی که قبلا بوده‌اند (فیزیس) آشکارا تولید شده و بوجود می‌ایند ، به عبارت دیگر ، گونه‌ای دانش که ابزار و آثار هنری را تولید می‌کند ، پس بنابراین با کلمه تخنه نامیده می‌شود .اما حتی اینجا ، تخنه هرگز معنای ساختن یا تولید کردن بماهو نیست .

.

.

.

آنچه که فی‌الواقع مورد نظر بود در این تعریف در صورت اولی ظاهری و بنا به نظر عام ، حتی تعریف منحرفی بود از هنر به عنوان تخنه هیچ گاه روشن نمی‌شود به با یونانیان و نه در قرون بعدی . ما در اینجا نمی‌توانیم نشان دهیم که چگونه این دوگانه مفهومی " ماده و صورت" طرح اصلی برای تحقیق درباره هنر و تعاریف متاخر اثر هنری شد .چنانکه نمی‌توانیم نشان دهیم که چگونه تمایز میان این زوج نهایتا تبدیل شد به مفهومی که قابل اطلاق دانسته شد به هر چیزی که زیر آسمان است ، مفهومی که در ذیل آن هر چیزی باید مقهور و تابع می‌شد . کافیست که بدانید که تمایز میان ماده و صورت ناشی می‌شود از قلمرو ساختن اسباب یا وسایل ، که این در اصل از قلمرو هنر به معنای خاص آن به دست نیامده بود ، یعنی هنر و آثار هنری ، اما این بعدا منتقل شد و به این حوزه اطلاق شد . همین دلیل کفایت می‌کند بر این که این قلمرو با یک شک عمیق و مستمر در خصوص نفوذ این مفاهیم مقهور شود وقتی که به بحث درباره هنر و اثر هنری می‌پردازد .

3- سومین مرحله اصلی در تاریخ علم به هنر ، که اینک منشاء تکوین استتیک می‌شود ، فلسفه هنر مستقیما از خود هنر یا تامل درباره هنر پیدا نشده است .در مقابل این یک حادثه‌ای است که کل تاریخ ما را در بر می‌گیرد . آن تحول شروع عصر جدید است . انسان و علم بی قید و شرط او به خودش که انسان نسبت به وضعیت خویش در میان سایر موجودات پیدا می‌کند ، که این تبدیل می‌شود به عرصه‌ای که انسان قصد می‌کند به اینکه چگونه موجودات باید ادراک شوند ، تعریف شوند ، و شکل داشته باشند .

با تکیه بر طریقی که انسان در مقابل خودش و در مقابل اشیاء قرار می‌گیرد ، مستلزم این است که اینک راهی است که انسان بلاقید موضعی نسبت به اشیاء می‌گیرد .همان طریقی که انسان اشیاء را احساس می‌کند و می‌یابد که باشند .خلاصه ، در ذوق او . این محکمه قضاوت می‌شود درباره اشیاء .در مابعدالطبیعه این امر واضح می‌شود در آن راهی که در آن یقین به کل حقیقت مبتنی می‌شود در شعور به نفس یافتن هر یک از من ها : من فکر می‌کنم پس هستم .

چنین یافت خودمان از خودمان در وضع و مقام خود ما ، اندیشنده‌ای که به خود می‌اندیشد ، همین است که اولین متعلقی است که این متعلق علم ما وجودش یقینی است .در این تفسیر من و اوضاع و احوال من موجودات اصلی و اصیل قلمداد می‌شوند .هر چیز دیگری که می‌توان گفت هست آزموده می‌شود با استاندارد این موجود کاملا خاص .اینکه من حالات مختلف دارم ، راههایی که من خودم را با چیز دیگری می‌یابم ، همه اینها اساسا در تعریف اینکه من اشیاء دیگر را چگونه می‌یابم و اشیاء دیگر و همه آن چیزهای دیگری که با آن مواجه می‌شوم ، دخالت می‌کنند .

تامل و تفکر درباره زیبایی در هنر کاملا مشخص و معین ، حتی به نحو کاملا انحصاری ، به نسبتی که حالت انسان ایستسیس دارد می‌لغزد . جای تعجب نیست که در قرون اخیر استتیک بما هو پایه‌گذاری می‌شود و آگاهانه دنبال می‌شود .این امر همچنین توضیح می‌دهد که چرا این اسم فقط اکنون مورد استفاده قرار می‌گیرد به عنوان نحوه‌ای از مشاهده‌ای که طریق آن مدتهاست که آماده شده : "استتیک" را باید در قلمرو احساس یافت . همانطور که منطق در حوزه تفکر قرار دارد . به همین دلیل است که چرا استتیک همچنین منطق احساس نامیده شده است .